تبليغاتX
saadatmanesh.blogfa



مثل هر آدم ضعیفی که در سختی ها بیشتر

 

به یاد خدا می افتد و در بی کسی بیشتر

 

می فهمد که خدا تنها کس هر کسی است ،

 

خدا را به روشنی و صراحت صبحی که دارد

 

در برابر چشمهای منتظرمطلوع می کند ،

 

حس می کنم ، می بینم.

 

دستهای لطیف و حمایتگرش را بر روی

 

شانه هایم لمس می کنم و از این همه لطف

 

و مهر که به این بنده ی حقیر و بی ارج

 

ارزانی داشته است ،غرق هیجان و خجلتم.

 

...اگر تنهاترین تنهایان شوم

 

باز هم خدا هست ،

 

او جانشین همه ی نداشتن هاست.

 

نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است.

 

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 

و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

 

، تو مهربان جاودان وآسیب ناپذیر

 

من هستی.

 

ای پناهگاه ابدی !

 

تو می توانی جانشین

 

همه ی بی پناهان شوی.


+ نوشته شده در یکم آبان 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



این روزها خسته تر از همیشه ام .

 

 بازم هوس رفتن را دارم  . 

 

 اینجا ماندن اینجا بودن قدرتی

 

 میخواهد

 

توانی می خواهد که من ان هارا

 

 ندارم.

 

 باز از تو دور شدم باز تورا از خود

 

 راندم ...

 

 اما باز تورا میخواهم . 

 میخواهم تو همه ی داشته ی

 

 من باشی و بس. 

 

 اما داشتن تو خیلی سخته ... 

 

 می دانستم از تو دور شده ام اما

 

 رویه برگشتن را نداشتم  

 

 شرمنده ام شرمنده...

+ نوشته شده در هشتم مهر 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



وحرفهایی است برای گفتن وحرفهایی است برای نگفتن

حرفهایی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند...

حرفهای بی قرار وطاقت فرسا


حرفهای خوب وبزرگ وماورائی همین هایند .

و سرمایه هر کس به اندازه ی حرفهایی است که برای

 نگفتن دارد

+ نوشته شده در سوم مهر 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



جوجه تیغی خیلی مهربان بود و دوستان زیادی داشت؛ اما هیچ وقت نمیتوانست دوستانش را بغل کند. هروقت یکی از دوستانش را بغل میکرد، دوستش جیغ میکشید و فرار میکرد. این جوری شد که بالاخره جوجه تیغی همه دوستانش را از دست داد. خیلی ناراحت شد. از جنگل بیرون آمد و رفت یک جای دور؛ به یک بیابان. همانطور که میرفت، وسط بیابان، چشمش به یک کاکتوس افتاد. خوشحال شد. رفت که او را بغل کند. کاکتوس تا فهمید فریاد زد: "من را بغل نکن؛ وگرنه..." اما دیگر دیر شده بود. جوجه تیغی کاکتوس را بغل کرده بود.
حالا آن دو حسابی با یکدیگر دوست هستند!

+ نوشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



 
کوزه گري هر روز صبح از رودخانه با کوزه هايش براي روستا آب مي آورد
وقتي کوزه گر به روستا برمي گشت، دو کوزه همراهش بود که يکي از کوزه ها ترکي کوچک داشت و مقداري از آب آن خارج مي شد .
کوزه سالم به خود افتخار مي کرد چون آب را کامل مي رساند اما کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا که او فقط نيمي از کارش را درست انجام مي داد.
کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست اين وضع را تحمل کند و به کوزه گر گفت : « چرا مرا دور نمی اندازی ؟من با این ترک بدرد نمي خورم »؟
کوزه گر گفت : امروز وقتي داريم به روستا بر مي گرديم ، در مسير برگشتمان به گل ها خوب نگاه کن .
کوزه آنها را دید واز قشنگی آنها تعریف کرد وگفت حالا منظورت چیست؟
کوزه گر گفت : ماه هاست که تو به اين گل ها آب مي دهي . ايرادي که فکر مي کني داري ، روستاي ما را تغيير داده و آن را زيباتر کرده است .
کوزه ترک خورده گفت : پس در تمام اين مدت که احساس بيهودگي مي کردم ، نقص من کار مهم تري انجام مي داد !

+ نوشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



 

 

گاهي تمايلات دنيوي آنقدر مشغولمان مي كند

 كه به نظر حرف دلي باقي نمي ماند

خداوندا از این در شگفتم که چرا این بنده

 بی آبرویت را

در پیش دیگران این چنین

 با عزت نشان می دهی

 

 

خداوندا به من اجازه بده نمازهایم را

 شکسته بخوانم چرا که می خواهم

همیشه مسافر راه عشق تو باشم

 و اگر مجوز خواندن چنین نمازی

 را ندارم پس بار خدایا مرحمتی کن

 تا به جای نماز شکسته نمازی با

 دل شکسته بخوانم.

خداوندا تحمل افشای گناهانم را در

 این دنیا ندارم چه رسد به عذابش

 در آن دنیا پس قدرت گناه کردن

 را از من بگیر

از تو می خواهم راه صحیح ر

ا در جلوی پای من قرار دهی

 تا اگر چه لنگ لنگان ولی در راه تو قدم گذارم

+ نوشته شده در نوزدهم شهریور 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



خدایا شكرت.راضیم كن به رضایت.صلاح چیست؟

+ نوشته شده در نوزدهم شهریور 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



 

خدایا !
به هر كه میوه سنگین عشق می دهی ,

شاخه وجودش را می شكنی.


تو خود مرهم شاخه های شكسته باش.

 

خدايا: تو خود مي داني كه چه سخت است

اگركه ماهي كوچك اسيرآب دريا ي بيكران باشد.

خدايا: تو خود مي داني برای من كه

هميشه دلم می خواسته با تو زندگي کنم

اين سير تكراري روزگار كه نا خواسته

مرا به كام خود مي برد چه قدر ملال آور

وخسته كننده است

خدايا: آخر چگونه مي توان شكوه تو

را در زيبايي گل بجوييم درحالي كه

اين تكرار هميشگي اشتياق خوب

ديدن را از من گرفته است.

چگونه ميتوانم حمد و ثناي تو را از

زبان چكاوكها بشنوم در حالي اين

تكرار اشتياق خوب شنيدن را از

من سلب كرده است

+ نوشته شده در نوزدهم شهریور 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



 

الهی! آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان ،

حاجتم ده رایگان که تو خدایی و نه بازرگان

.
الهی! بنیاد توحید ما خراب مکن و

باغ امید ما بی آب مکن.

الهی! میبینی و می دانی

و بر آوردن می توانی.

الهی! بود و نابود من تو را یکسان ،

 مرا از غم به شادی رسان.

+ نوشته شده در نوزدهم شهریور 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



 

می گی :پس کو پس کواین خدا؟

می گن اگه تو شک داری چرا دنبالش می گردی؟

می گی خسته شدم بس که صداش کردم .

ازت می پرسم اون خسته نشد بس که صداتو شنید ؟

می پرسم چرا صداش می کنی؟

می گی بهش نیاز دارم می خوام کمکم کنه.

می گم اگه امروز که تو دنبالش می گردی به خاطر نیازته

اون یه عمره که سراغتو می گیره .

بی اون که بهت نیازی داشته باشه

یه عمره که کمکت می کنه بدون اون که توقعی ازت داشته باشه .

می پرسم: مطمئنی علت جست و جوت فقط نیازته ؟

سکوت می کنی وتوی فکر می ری.

بهت می گم اما من فکر می کنم دلیل اصلیش این نیست .

می پرسی پس چیه ؟

می گم اگه الان دنبالش می گردی وصداش میکنی

در واقع اون صدات کرده و خواسته سراغشو بگیری.

اما توباز

جای جواب دادن به صداش دنبال جواب صدات می گردی !

می گی پس چرا صداش می کنم وجوابی نمی ده ؟

می گم منتظری صدای جوابشو بشنوی؟

اون صبح تا شب و شب تا صبح داره باهات حرف می زنه .

از دریچه معجزه دیدن چشمات

شنیدن گوشهات

حرف زدنت

نفس کشیدنت

مراقبت وحمایتت و...

فراموش کردی؟!!

پس چشماتو ببند و یک روز با چشمهای بسته زندگی کن .

یه دنیای تاریکو تصور کن

اگه نمی تونستی هیچی رو ببینی ؟

اگه هیچ صدایی رو نمی شنیدی ؟

ببین چند روز قادری سکوت کنی ؟ا

گه نمی تونستی حرف بزنی؟

راستی فاصله ی به زبون آوردن این خدایا تا خدایا گفتن بعدیت چقدره ؟

توداشتن این نعمت ها رد پای چه کسی رو می بینی؟

کسی غیر از اون که الان می پرسی کجاست ؟

مهمتر از همه وقتی با امید دعا می کنی

وقتی خدا رو صدا می کنی

این خود خداست که پنجره دلتو رو به خودش باز کرده

این خود خداست که به ضیافت دیدارش دعوتت کرده.

چقدر واسه شرکت تواین ضیافت آ ماده ای؟

چه هدیه ای واسه میز بانت میبری؟

یه دل شکسته ؟ یه دنیا ناشکری؟

یا سبد سبد تشکر از محبت های نابش ؟

می بینی من وتو کاری واسه خدا نکردیم

اما بگو کدوم خوشبختی

و نعمتی تو زندگیمون داریم که سرچشمه اش از رحمت اون نباشه...

 



+ نوشته شده در هجدهم شهریور 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



+ نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



 

 

آورده اند روزی میان یک ماده شتر

 

و فرزندش گفت وگویی به شرح

زیر صورت گرفت


بچه شتر: مادر جون چند تا

سوال برام پیش آمده است

آیا می تونم ازت بپرسم؟


شتر مادر: حتما عزیزم

 

چیزی ناراحتت کرده است؟


بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟


شتر مادر: خوب پسرم.

ما حیوانات صحرا هستیم.

در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم

تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود

بتوانیم دوام بیاوریم.


بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و

 

کف و پای ما گرد است؟ ....

 

شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن

 

در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن

این نوع دست و پا ضروری است.


بچه شتر: چرا مژه های بلند و زخیم داریم؟

 

بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد

.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند

 

و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است

 

که چشم ها ما را در مقابل باد و

 

شن های بیابان محافظت می کنند.


بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای

 

ذخیره کردن آب است برای زمانی

 

که ما در بیابان هستیم.

 

پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است

 

و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان

در برابر باد و شن های بیابان است... .


بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم

 

... ...
شتر مادر: بپرس عزیزم.


بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟

+ نوشته شده در سوم مرداد 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و

معاونش واتسون رفته بودند

صحرانوردی و شب هم چادری زدند

و زیر آن خوابیدند.

نیمه های شب هلمز بیدار شد

و آسمان را نگریست.

بعد واتسون را بیدار کرد و گفت:

"نگاهی به بالا بینداز و

به من بگو چه می بینی؟"

واتسون گفت:

"میلیون ها ستاره می بینم".

هلمز گفت:

"چه نتیجه ای می گیری؟

واتسون گفت: "از لحاظ روحانی

نتیجه می گیرم که خداوند

بزرگ است و ما چقدر در

این دنیا حقیریم.

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم

که زهره در برج مشتری ست،

پس باید اوایل تابستان باشد.

از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم

که مریخ در محاذات قطب است،

پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد ".
شرلوک هلمز قدری فکر کرد

و گفت: "واتسون!

تو احمقی بیش نیستی!

نتیجه ی اول و مهمی

که باید بگیری این است

که چادر ما را دزدیده اند

+ نوشته شده در سوم مرداد 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



این رامیدانستم ولی باورنمی کردم باورنمی کردم که حق انتخاب نداریم وبایدانتخاب شویم نهایتا یک جواب اری یا نه برای دلخوشیمان از ما می گیرند این سوال مسخره بی محتواتاییدی می شود بر این که خود انتخاب می کنیم وهمه چیز در دست خود مانیست ودیگر همه چیز تمام می شود و یک عمر بر ما تحمیل می شود هر چیزی که بخواهندوما موظفیم به دیده منت قبول کنیم. خواستم این محدودیتهارا کناربگذارم ودرواقع ازبین ببرم واین بار درمیان ان تعدادانگشت شماری قرار بگیرم که به خود حق می دهندتا انتخاب کنند ونیز انتخاب شونداما من که تمام عمریعنی 20 سال با این رسوم زندگی کردم وخو گرفتم با یک تکان ناگهانی وخیلی غافلگیرانه به خود جسارت وجرات دادم وهمه ی محدودیت ها را زیر پا گذاشتم ودست به کارشدم بی خبر از اینکه در این راه نیزسرخوردگی نصیبم می شود که هیچ فرقی باایده ی اکنون نیز ندارد و پشیمان نیستم چون نه قتلی در میان بود ونه زنایی ونه خیانتی پس من جانی نیستم واین سر خوردگی نیز به خاطر جانی بودن من نیست بلکه به خاطرتربیت غلطی است که به من تحمیل شده به خاطر تمام افکار منفی است که به من تزریق شده ودرمن در پوست وخون من حل شده ولی بازهم این پایان زندگی نیست پایان راه نیست من باز هم زنده ام تا زندگی کنم و این عذاب اور است . عذاب اوراست چون خوب وبد را گم کرده ام و معنی عشق ودوست داشتن وعادت را به هم امیخته ام و نمی دانم چه هستم جز یک انسان با یک جسم که من معنای روحم را نمی دانم وگرنه گربه ی حیاطمان شاید بیشتر انسان است تا من و حالا در کجا به دنبال خودبگردم را نمی دانم؟ ودر کجا پیدا می شوم ؟ را نیز خدا عالم است من وتمام من های مثل من ازجواب وکلمه ی نه وحشت داریم و این است بدبختی ما شایدوقت عذر خواهی کردن است از خدا که درمعنی او نیز درمانده ایم در معنایش به این حد رسیده ام که حس عجیبی است وتنها همین حال نمی دانم با خدایی که حتی معنی اورا نیز کامل نمی د انم چگونه اختلاط کنم وحقم را وحق اش را بیابم ولی با تمام حرف ها وغریبگی ها باز هم گاهی اوقات حس می کنم که دوستش دارم و می توانم به او امیدی داشته باشم . و بیشتر اوقات نیز حس می کنم رابطه ای نه چندان دوستانه و شاید ارباب رایتی با او دارم . من که هنوز در این ته ته مانده ام و چگونه انتظار داری به بلندای تو برسم ودیگر تنها نباشم ومعنای همه چیز را بیابم خدایا در اینجا هستن زیاد ادم هایی که تعریف ها دارند از تو دارند و نام ها بر تو می گذارند هستند کسانی که تو را یافته اند پس وای که نه انان درک شدنی هستند و نه انها که نمی خواهند تو را بیابند خیلی ها را نیز یافته ام که مانند من اند و همان حسی را دارند که من دارم به دنبال تو می گردیم شایدنوری از توچشمانمان را روشن کند . وشاید انقدر روشن که کور کند واین یعنی عشق یعنی زندگی و یعنی تو . شاید نوشتن را انتخاب کردم چون دیگرسندی مطمئن تراز ان نیست تا مبادا روزی ان رامنکر شویم می گویند افکار را می خوانی ومن زیاد فکر کردم ولی از اینکه نخوانی ترسیدم وزیاد حرف زدم و از اینکه نخواهی بشنوی باز هم ترسیدم و نوشتم تا هر وقت که بخواهی بخوانی وبدانی هستم
+ نوشته شده در یکم مرداد 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



 

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی

که در کلاس بودند پرسید

آیا می توانید راهی غیر تکراری

برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند

با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند..

برخی «دادن گل و هدیه» و

«حرف های دلنشین »

را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند

«با هم بودن در تحمل رنجها و

لذت بردن از خوشبختی»

را راه بیان عشق می دانند

 .
در آن بین ، پسری برخاست

و پیش از این که شیوه دلخواه خود

را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی

که هر دو زیست شناس بودند

طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.

آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند

درجا میخکوب شدند .

یک قلاده ببر بزرگ،

جلوی زن و شوهر ایستاده و

به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به

همراه نداشت و دیگر راهی

برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر

پریده بود و در مقابل ببر،

جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند .

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

همان لحشظه، مرد زیست شناس

فریادزنان فرار کرد و همسرش

را تنها گذاشت. بلافاصله ببر

به سمت شوهر دوید و چند دقیقه

بعد ضجه های مرد جوان

به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند .

داستان به اینجا که رسید

دانش آموزان شروع کردند

به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید :

آیا می دانید آن مرد در لحظه های

آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از

همسرش معذرت خواسته

که او را تنها گذاشته است !

راوی جواب داد:

نه، آخرین حرف مرد این بود

که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.

از پسرمان خوب مواظبت کن

و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››

قطره های بلورین اشک،

صورت راوی را خیس کرده بود

که ادامه داد:

همه زیست شناسان می دانند

ببر فقط به کسی حمله می کند

که حرکتی انجام می دهد و

یا فرار می کند. پدر من در

آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن

جانش پیش مرگ مادرم شد و

او را نجات داد.

این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین

راه پدرم برای بیان عشق خود

به مادرم و من بود

+ نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



 

شب عید بود و هوا، سرد و برفی.


پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش

را روی برف جابه‌جا می‌کرد

تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو

کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را

چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه

و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد،

انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو

از خدا طلب می‌کرد،

انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت،

کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک

که محو تماشا بود انداخت و

بعد رفت داخل فروشگاه.

چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک

جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد....

- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.

چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم،

کفش‌ها را به ‌او داد.

پسرک با چشم‌های خوشحالش و

با صدای لرزان پرسید

شما خدا هستید؟

نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!


خوشبخت ترین فرد کسی است

که بیش از همه سعی کند

دیگران را خوشبخت سازد

.. اشو زرتشت

+ نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



 

خوابیده بودم ؛

در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهای

 سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم .

 به هر روزی كه نگاه می كردم ، در كنارش دو

جفت جای پا بود. یكی مال من و یكی مال خدا .

 جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را

 می دیدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ،

 زیباییها ، لبخندها ، شیرینیها ، مصیبت ها

، ... همه و همه را می دیدم .

اما دیدم در كنار بعضی برگها فقط یك جفت

جای پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترین

 روزهای زندگی ام بودند . روزهایی همراه با

تلخی ها ، ترس ها ، درد ها، بیچارگی ها .

با ناراحتی به خدا گفتم : «روز اول تو به من

 قول دادی كه هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری .

هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی كنی و

من با این اعتماد پذیرفتم كه زندگی كنم .

چگونه ، چگونه در این سخت ترین روزهای

زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها

 و دردمندی ها تنها رها كنی ؟ چگونه ؟»

خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندی زد

 و گفت

« بنده ی من ! من به تو قول دادم كه همراهت

 خواهم بود . در شب و روز ، در تلخی و شادی ،

در گرفتاری و خوشبختی .

من به قول خود وفا كردم ،

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

هرگز تو را رها نكردم ،

حتی برای لحظه ای ،

آن جای پا كه در آن روزهای سخت می بینی ،

 جای پای من است ، وقتی كه تو را به دوش

 كشیده بودم !!!»

+ نوشته شده در بیستم تیر 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



خدایا همیشه میترسیدم امتحانم کنی یا

به خاطر کارهایی که نکردم ازم تاوان بگیری

اخه امتحان های تو خیلی سخته من یکی

که خیلی میترسم .نمیدونم اخرش چی میشه

خدایا خودت که میدونی اینور و اونور برام فرقی

نداره من میخوام هر جا که هستم تورو فراموش

 نکنم تو رو از دست ندم از تو دور نشم .

میدونم و مطمعنم که من نمی تونم ساکن بهشت

تو با شم اما میخوام اگه قعر جهنم هم باشم

بازم تو توی دلم باشی. من خیلی تنهام ازت

میخوام تو هم منو تنها نزاری تا از اینی که

هستم تنها تر نشم.خدایا من این وبلاگ رو

به نیت تو ساختم خدایا از این به بعد حرفامو

 اینجا بهت میگم

+ نوشته شده در نوزدهم تیر 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



 چند قورباغه از جنگلی عبور میکردند

 که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال

عمیقی افتادند.بقیه قورباغه ها در کنار

 گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال

چقدر عمیق است،به دو قورباغه ی دیگر

 گفتند که دیگر چاره ای نیست،شما

به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه ی ،این حرفها را نشنیده

گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از

گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های

 دیگر،مدام میگفتند که دست از تلاش

بردارند،چون نمی توانند از گودال

خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.

بالاخره یکی از دو قورباغه، تسلیم

گفته های دیگر قورباغه ها شد و

 دست ازتلاش برداشت. سرانجام

به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه ی دیگر با تمام توان

 برای بیرون آمدن از گودال تلاش

 می کرد.

هر چه بقیه ی قورباغه ها فریاد

 می زدند که تلاش بیشتر فایده ای

 ندارد،اومصمم تر می شد،تا

اینکه بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها

 از او پرسیدند « مگر تو حرفهای

ما رانمی شنیدی؟»

معلوم شد که قورباغه ناشنواست.

 در واقع ، او در تمام مدت فکر

 می کرده که دیگران او را تشویق

 می کنند.

دوستان من فکر کنم این داستان خیلی

 چیز ها در عین سادگی بیان می کنه.

حرفهای من و شما خیلی می تونه

 در سرنوشت دیگران تاثیر داشته باشه،

می تونیم با

تشویق یک نفر به خوب زندگی کردن

 و امید دادن به او ، و به یاد آوردن

استعداد ها و نیروهایش ،به او زندگی

 دوباره ای ببخشیم و در عین حال

 می تونیم سر نوشت یک نفر

را به فلاکت و بدبختی برسونیم.

می تونیم با گفتن جملات آره تو میتونی ،

 آره تو استعدادش رو داری ،من مطمئنم

که از پس این کار بر میای روحیه و

 امید بسیاری به یک نفر بدیم که

 وقتی خودمون تاثیر این حرفها را در

 کار اون می بینیم باورمون نمیشه که

 ما چقدر تو سرنوشت

هم موثریم .تا حالا امتحان کردید؟

+ نوشته شده در چهاردهم تیر 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی

 نداشت.پدرش جعبه ای میخ یه او

 داد و گفت هر بار که عصبانی می

 شودباید یک میخ به دیوار بکوبد

.روزاول،پسر بچه 37 میخ به دیوار

 کوبید.طی چند هفته ی بعد

،همان طور که یاد میگرفت چگونه

 عصبانیتش را کنترل کند،تعداد

 میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر

 می شد. او فهمید که مهار کردن

 عصبانیتش آسانتر ازکوبیدن میخ بر

 دیوار است...

او این نکته را به پدرش گفت و پدر

 هم پیشنهاد کرد که از این به بعد،

 هر روز که میتواند عصبانیتش ر

ا مهار کند،یکی از میخ ها را از

 دیوار بیرون آورد.

روز ها گذشت و پسر بچه سر انجام

 توانست به پدرش بگوید که تمام

 میخ ها را از دیوار بیرون آورده است .

پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار

 دیوار برد و گفت:پسرم !تو کار خوبی

 انجام دادی.اما به سوراخهای

 دیوارنگاه کن .دیوار دیگر هرگزمثل

 گذشته اش نمی شود.وقتی تو در

 هنگام عصبانیت حرفهای بدی

 می زنی آن حرفها هم چنین آثاری

 به جای می گذارند.تو می توانی

 چاقویی در دل انسانی فرو کنی

 و آن را بیرون آوری.اما هزاران

 بار عذر خواهی هم فایده نداره

،آن زخم سر جایش است.

زخم زبان هم به اندازه ی زخم

 چاقو دردناک است.

.

+ نوشته شده در چهاردهم تیر 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



نجار پیری بود که می خواست باز نشسته شود.او به

 کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها

 کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسرو خانواده اش

 لذت ببرد.

کار فرما از اینکه دید کار گر خوبش می خواهد کار را

ترک کند،ناراحت شد.

او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار،تنها یه

خانه ی دیگر بسازد.

نجار پیر قبول کرد،اما کاملا مشخص بود که دلش به

این کار راضی نیست.

او برای ساختن این خانه،از مصالح بسیار نامرغوبی

استفاده کرد و با بی حوصلگی به ساختن خانه ادامه

داد.وقتی کار به پایان رسید، کار فرما برای وارسی

 خانه آمد.او کلید خانه رابه نجار داد و گفت:«این

 خانه متعلق به توست.این هدیه ای است از طرف

من برای تو

نجار یکه خورد.مایه تأ سف بود!اگر می دانست که

خانه ای برای خودش می سازد

حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام میداد...

+ نوشته شده در چهاردهم تیر 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



روزی یك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به یك ده

 برد تا به او نشان دهد مردمی كه در آن جا زندگی

 می كنند چقدر فقیر هستند . آن ها یك روز و یك شب

 را در خانه محقر یك روستایی به سر بردند .

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :

 « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »

پسر پاسخ داد : « عالی بود پدر ! »

پدر پرسید : « آیا به زندگی آن ها توجه كردی ؟»

پسر پاسخ داد: « فكر می كنم

پدر پرسید : « چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ »

پسر كمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : « فهمیدم

 كه ما در خانه یك سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در

 حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان

 را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما

 باغ آن ها بی انتهاست

در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر

اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادی ما

 واقعأ چقدر فقیر هستیم

+ نوشته شده در چهاردهم تیر 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو

 به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی

توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می

دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .

انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممكن بود .

پرنده گفت : راستی ، چرا پر زدن را كنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .

پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی

 است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی

 را به یاد آورد . چیزی كه نمی دانست چیست . شاید

یك آبی دور ، یك اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می

شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است . درست است

كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نكند

 فراموشش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا

 این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد

روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی

 شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن وقت خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و

 گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟

 زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را

 ندیدی .

راستی عزیزم ، بال هایت را كجا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی

 چیزی را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا

گذاشت و گریست !!!!!

+ نوشته شده در چهاردهم تیر 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



بغض…..بزرگترین نوع اعتراضه!

اگه بشکنه،

دیگه اعتراض نیست!

التماسه

+ نوشته شده در سیزدهم تیر 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



نگرانی هرگز از غصه فردا نمی کاهد

بلکه فقط شادی امروز را از بین می برد

+ نوشته شده در سیزدهم تیر 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



هر عادتی در ابتدا مانند یک نخ نازک است.

اما هر بار که یک عمل را تکرار می کنیم ما

این نخ را ضخیم تر می کنیم و با تکرار عمل

نهایتاً این نخ تبدیل به طناب ضخیم و بلندی میشود

که برای همیشه به دور فکر و عمل ما می پیچد

+ نوشته شده در سیزدهم تیر 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



وقتی یه سیب گاز میزنی

و یک کرم درسته میبینی

زیاد ناراحت نشو،

چون ممکن بود

یه سیب گاز بزنی و

یه کرم نصفه ببینی

 

+ نوشته شده در سیزدهم تیر 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



ماموستا نیم تا عه شقت پی فیر بکه م

که س ما سیه کان فیر ی مه له نا کا

با لندگانیش هه روها بو فرین

توش به تنیا مه له که

به ته نیا باله کانت بکه ره وه

عشق کتیویکی نیه

گه وره کانو به ناو بانگه کانی جیهان

 

خویندنیان نه ده زانی

نزار قبانی

+ نوشته شده در سی و یکم خرداد 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم
+ نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |



اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد. در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد. يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد. آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود. وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم. تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده... بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود. يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.
+ نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1388ساعت توسط الهام سعادت منش |




font face="Tahoma"> Bahar-20 بهاربيست